|
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...
|
همین که به روشنفکر ها بمانی کافی است. همین که سیگارت را به جای خیابان در کافه دود کنی کافی است. تو در هزار توی همین کافه بنشین و درباره ی آرمانشهرت با همه ی زیبا رویان شهر صحبت کن تا همه بدانند که تو امیدی به هیچ کس نداری و آن قدر حقیری که فقط می توانی بزرگی ات را و تعداد کتاب های ظاهرا خوانده ات را به سر ما آدم های امیدوار بکوبی و برای همه ثابت کنی که این راهش نیست. مهم نیست کدام راه را می گویی. هر راهی که مردم -همین مردم ساده ی کوچه و بازار، همین دانشجویان، همین همه- در آن گام بردارند از نظر تو راهش نیست.
آقای روشنفکر. می خواهم دوستت داشته باشم اما نمی دانم چرا نمی شود. منتظری که جامعه کافه ها را بگردد و حضرت شما را پیدا کند و با اصرار از شما نصیحتی چند بخواهد تا لب به صحبت بگشایید. دخمه تان را رها نمی کنید و به میان مردم نمی آیید که بزرگی تان خش برندارد خدای ناکرده و هر که را که با زبان مردم سخن می گوید می کوبید و همراهی با آدم های کوچه و بازار را لکه ی دامنش می پندارید.
می خواهم دوستتان داشته باشم اما نمی دانم چرا خطابه های پرشورتان در احوالات فقرا و رعایا با بوی آروغ های گرانقیمت اربابان در هم می آمیزد. با زبان من سخن نمی گویی و نمی گذاری با زبان خود سخن بگویم. این همه ی دردی است که از تو در سینه دارم برادر روشنفکر.
خریدار باشی می فروشم. والا به قرآن من که فروشنده ام. شمام خریدار باشین. من که هر روز اول صبح کرکره رو میدم بالا که تو بیای. من که وقتی دارم بسم الله اول کارو می گم دلم پی تو و اون رفیقاته. خواستم بفروشم ولی دست و دلم لرزید. من آزادی رو گذاشتم پشت ویترین. شرافت که خریدنی نیست. شما آزادی رو ببر شرافتم هدیه ی ماس به شما بلکه مشتری شین. آزادی مث گل می مونه.
اگه این همه اومدی و ندادم ببری از گدا بازی نبود. خدا شاهده که از گدا بازی نبود. دلم می لرزید. هول برم می داشت که نکنه ببرن و قدرشو ندونن. نکنه هر روز آبش ندن و مراقبش نباشن. حالام می گم بیا ببر ولی خدایی مرد باش و اگه کلاغا اومدن جلدی بپر تو باغچه ردشون کن. کلاغ که ترس نداره. کلاغ از مترسکی که لباس تو رو پوشیده باشه هم می ترسه. کلاغ سیاهه. دلشم سیاهه. تو ولی سرخی. از پیرهن خونیت نترس. کلاغ از خون می ترسه. به قارقارش گوش نکن. جیگر پرسه زدن نداره تو باغچه ای که دل شیر تو سینه ی صاحبش باشه.
آخه قربون بازوی زخمیت برم. نترس که قیافت مث لوتیای فیلم فارسیا نیست. چن وقته که دیگه لوتی گری به سبیل نیست. لوتی باس اقلکم یه دس یرهن پاره و خونی تو گنجه داشته باشه که تو داری. اونم نه تو گنجهُ رو تنت.
بیا رفیق. بیا. بیا که نیشخند کلاغا دیوونم می کنه وقتی از پشت شیشه منو نشون میدن و می گن کاسبیش کساده. بیا پوسیدم بس که مث عاقبت نسیه دس زدم زیر این چونه ی صاحاب مرده و مگس رد کردم. تو که تا حالا ده بار تا سر همین خیابون اومدی. این بارم بیا و شک نکن. لعنت بفرست به شیطون. پیچ خیابون که رد کنی باقیش دیگه سرراسته.
بیا و آبرومو بخر.
پیش نوشت:
۱- ...
۲-این نوشتار به هیچ وجه قصد اسطوره سازی ندارد. تنها بیانی است احساس مند از رنجی که می بریم.
--------------------------------------------------
ببار ای بارون...
ببار!
با دلم گریه کن خون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به یاد عاشقای این مزار
گفتند ماه رمضان امسال ربنا ندارد. ماه رمضان بدون ربنای شجریان در دین هم نیامده عزیز من. ما که از وقتی دست راست و چپمان را شناختیم، دم اذان پیش از این که فکر افطار باشیم فکر این بودیم که کدام شبکه ی این خراب شده ربنا می گذارد که حال و هوایمان تازه شود. رمضان بدون ربنا می شود گرسنگی و تشنگی و همین. ربنا نماینده ی خیلی چیزها بود...
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
استاد! نگران نباش. اگر فاطمه رجبی نمی فهمد ما می فهمیم. و خدا می داند که صدای تو خس و خاشاک هم اگر باشد، خاشاک لابد نام زیباترین گلی است که در زمین می روید. شجریان عزیز کودکی تا حال ایرانی ها! نکند قهر کنی. نکند دیگر نخوانی که خودت می دانی از برکت روح زیبای آدم هایی مثل تو است که می توانیم زشت خوانی این همه کرکس را نشنیده بگیریم.
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
--------------
پس نوشت: من شاید سر جمع ۱۰-۱۵ تصنیف از استاد محمد رضا شجریان را دوست داشته باشم. اما این تعداد را در حد پرستش می ستایم. تعدادی اش همین جنایاتی است که با هم دستی کیهان کلهر در آلبوم "شب/سکوت/کویر" مرتکب شده. جنایت از آن جهت که می دانسته این آلبوم کشته می دهد اما با این وجود خوانده و منتشر کرده. جز این ها میتوان به جنایتش در تصنیف دلشدگان اشاره کرد (گلچهره مپرس/ آن نغمه سرا...).
شلیک نکنید آقایان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند
شمس لنگرودی/۲۲مرثیه در تیرماه
*
شعر از مجموعه ی جدید آثار شمس لنگرودی است که به صورت اینترنتی منتشر شده. مجموعه ی کامل "۲۲ مرثیه در تیرماه" اینجاست.
جایی مثل اصفهان یا یزد یک شهر به شدت مذهبی است، دقیقا منطبق با تعاریف عمه ی شاه عباس از مذهب. در این جور جاها دختر خوب دختری است که مچاله بشود کنج خانه ی پدر تا خواستگاری چیزی سر برسد و از آن به بعد مچاله بشود کنج خانه ی شوهر (که این به نوبه ی خود پیشرفت شگرفی است). پسر خوب پسری است که حفظ ظاهر کند و در خفای هیچ کداممان را هم که خدا را شکر هیچ کس خبر ندارد. مهم نیست که این دختر یا پسر چه کتابی می خواند، چه قدر کتاب می خواند حالا اصلا چه اهمیتی دارد که پیام آوری گفته باشد "ز گهواره تا گور دانش بجوی" و علی (ع) مثلا به باور داران گفته باشد که کتاب خوب است و این ها یا قرآن گفته باشد در احوال یکدیگر تجسس نکنید. این چیزها مهم نیست مهم این است که حاج فلانی گفته خواب دیدم که موی عمه ی پسر همسایه ی تقی یا نقی بیرون بود و همان تقی یا نقی را در جهنم چه کردند و چه نکردند و از همین حرف ها!
بعضی از مسلمانان ما به خداوندی خدا اگر بدانند که این دین خیر سرش فلسفه هم دارد. آیه و حدیث محکم استخواندار برای صلح و دوستی و آزادی و غیره هم دارد. همین که حاجی فلانی چیزی را بگوید کافی است. دلیل هم این که از خدا بی خبر ۱۰ تا انگشتر عقیق دارد که هرکدام را توی سر خر بزنی ور می افتد.
این حاجی فلانی ها ویژگی زیاد دارند. بیشترشان هم توی خانه زیر شلواری راه راه می پوشند و زن همسایه از رو به رو که می آید سرشان را پایین می اندازند و ایمان دارند که این راه، راه بهتری است برای دلبری کردن. دین را که این همه وجه زیبا دارد تبدیل کرده ایم به یک اژدهای هفت سر و جالب تر این که همگان را به سفره ی اژدهای فوق الذکر دعوت می کنیم. بهشت را کرده ایم اندازه ی آشپزخانه ای که کوزت تویش کار می کرد و چنین نشان می دهیم که جهنم جایی است لا اقل دو سه هزار برابر بهشت که سر بجنبانی افتادی داخل.
دزدی که تلفن همراهم را برد شاید نمی دانست که با آن تلفن، خیلی از روابط کاری و فرصت های پیشرفت و از همه مهم تر دوستان و خاطرات مرا با خود می برد.
تمام سال های راهنمایی (و حتی اگر اشتباه نکنم، از چهارم ابتدایی)، علی رئیس بود و من معاون علی. دوتا مبصر بودیم که کارمان بیشتر تامین امنیت بچه ها در حین شیطنت بود تا حفظ نظم شان. با هم دوست بودیم و همدیگر را دوست می داشتیم. اواخر کلاس سوم راهنمایی بود که علی بار سفر را بست و مثل خیلی های دیگر برای "یک لقمه نان و آزادی" به علاوه ی فرصت های علمی بیشتر و... پرید به سمت آن طرف دنیا.
حالا بعد از این همه سال علی آمده ایران و این روزهای آخر حضور علی است. چند روز که صرف ایرانگردی او شد و چند روز صرف سفری که برای من پیش آمد و قرار بود همین روزهاى آخر همدیگر را ببینیم. اما شماره ی تلفن همراه علی و همه ی دوستان مشترکم را فقط و فقط در همان گوشی به سرقت رفته داشتم و حالا مانده ام با دوستی که بعد از این همه سال آمده و فردا عازم است و هزار هزار غصه که از ندیدنش بر سرم هوار می شود. خدا کند این پست را بخواند... .
پ.ن: علی جان اگر این پست را خواندی، کامنت خصوصی بگذار و شماره ی تماست را برایم بفرست.
با توجه به این که ریاست محترم جمهور فرموده اند "انتخابات اخیر ایران همه ی ساختار دموکراسی غرب را به چالش کشیده ا ست" و پس از این که حسابی شیرفهم شدیم که این انتخابات با همه ی گونه های دیگر در سر تا سر جهان فرق دارد ضمن عرض تشکر از همه ی دوستانی که فرقش را دلسوزانه توی چشممان فرو کردند، اعلام می دارم که پس از مدت ها تلاش شبانه روزی، من و همکارانم موفق شدیم که دستورالعمل استفاده از این گونه ی جدید و ناشناخته ی دموکراسی را تدوین نماییم. باشد که کارساز بیفتد.
توجه: این دستورالعمل شامل سه بخش قبل، حین و بعد از انتخابات می باشد. دو مرحله ی اول را فراموش نکنید چرا که به احتمال زیاد در دوره های بعد بدجوری به کار می آیند.
مرحله ی اول/ قبل از انتخابات:
۱- آدم باشید.
۲-در انتخاب نامزد دقت کنید.
نکته: شرایط یک نامزد خوب:
الف) این جوری باشد.
ب) هوادارانش زیاد باشند اما خیلی در خیابان ها دیده نشوند.
ج) به پیروزی اش ایمان داشته باشد. آن قدر که حتی درصد آراء خود را بداند.
د) آن جوری نباشد اما اگر آن جوری بود یک آن جوریِ نجیب باشد. نجیب همان گوسفند است.
۳- اگر حامی نامزد آن جوری هستید به حامیان نامزد این جوری احترام بگذارید. اگر از حامیان نامزد این جوری هستید خیلی دوستانه، مهرورزانه و با کمک سنگ و چماق از حامیان نامزد مقابل بخواهید که به نظر شما احترام گذاشته و اجازه بدهند که شما در تجمع تبلیغاتی تان نظرتان را به فرق سر آنها بکوبید یا در چشم و گوش و غیره ی آن ها فرو کنید.
۴- اگر شعور داشته باشید همین سه مورد کفایت می کند.
مرحله ی دوم: در حین رای گیری:
۱- حواستان باشد. بعضی ها مادرزادی در اقلیتند. یعنی اگر همه ی دنیا هم طرفشان باشد خدا با ماست.
۲- ماتریالیست نباشید. یعنی فکر نکنید که همه ی دنیا همین کاغدهایی است که شما توی صندوق می اندازید. نقش معنویت و موجودات فرا مادی را فراموش نکنید.
۳- رای تان را نشانه گذاری کرده و در جای درستی بیاندازید که فردا هی نپرسید "رای من کو؟ رای من کو؟". رای شما را هم من باید پیدا کنم؟ یکی نیست بپرسد تو که رأیت را لازم داشتی چرا انداختیش بین این همه کاغذ آن هم در صندوق دربسته؟
۴- ممکن است اکثریت قریب به اتفاق اطرافیان شما به آن مردک رأی داده باشند. به اطراف خود توجه نکنید. اخبار را فقط از منابع رسمی مثل کامران نجف زاده یا آقای حاجیلو کسب کنید.
۵- مثل بچه ی آدم رأی درست و حسابی به صندوق بیاندازید که برادران ما در وزارت کشور برای غلط گیری آراء به زحمت نیفتند.
۶- حیف وقت نیست که توی این صف ها تلف می کنید؟ شما بفرمایید منزل، ما به جای شما هم این وظیفه ی شرعی و ملی را به جای می آوریم.
۷- تعرفه است دیگر. تمام می شود! می خواستید آدم باشید...
مرحله ی سوم: پس از انتخابات:
۱- دموکراسی انجام شد. لطفا هرچه سریع تر به پناهگاه ها بروید و تا اطلاع ثانوی همین طور به پناهگاه ها بروید. ما تذکر دادیم، خودتان شعورتان نرسید.
۲- تقصیر را گردن کسی نیندازید. این که همه متعجب هستند دلیلی بر وجود تقلب نیست. نیوتن هم از افتادن سیب روی سرش تعجب کرد اما به جای انکار سیب مثل بچه ی آدم نشست جاذبه را کشف کرد. شما هم سعی تان را بکنید شاید جاذبه را کشف کردید.
۳- از برخورد با هرگونه جسم سفت مثل باتوم یا چماق خودداری فرمایید.
۴- به نفعتان است که توصیه ی مصاحبه شونده های صدا و سیما را جدی بگیرید. مصاحبه ها را باور کنید. به خدا برای ساختنشان کلی زحمت کشیده ایم.
۵- فقط اخبار صدا و سیما را گوش کنید و آن ها را با هیچ منبع دیگری مقایسه نکنید. ممکن است شما به زبان انگلیسی وارد باشید. در این صورت احتمالا هر چه سخنرانی اوباما را گوش می کنید نمی فهمید که صدا وسیما این جملات را از کجای حرف های این مزدور استکبار بیرون کشیده. اما حرف، حرف آقای ضرغامی است. شیر فهم شد؟
ترويج فرهنگ تقسيم هم ميهنان به خودي و نخودي تا آن جا پيش رفته است كه امروز يك هموطن، سهم هموطن ديگر را از حق زندگي و زير شاخه هاي آن از جمله زندگي سياسي ناديده مي گيرد. شايد احساس همين خطر بود كه چند پيش باعث شد فعالان اصلاح طلب شعار "ايران براي همه ي ايرانيان" را به عنوان يكي از مهم ترين شعار هاي خويش انتخاب نمایند و در عمل نيز بدان اهتمام ورزند. اما اين روز هاپس از چهار سال حكومت دولت نهم به رياست محمود احمدي نژاد بار ديگر عقلاي جمع احساس خطر كرده اند كه فضاي كشور رنگ و بوي حركت به سمت اين گونه تقسيم بندي ها را گرفته است. مثال ها فراوانند و قابل مشاهده. اين مشتي است نمونه ي خروار:
"حاميان موسوي را ببينيد." اين تيتر مطلبي از يك وبلاگ حامي محمود احمدي نژاد بود. پس از فشردن كليدادامه ي مطلب، چند تصوير از حاميان مهندس مير حسين موسوي بر صفحه ظاهر مي شد كه تاكيد نويسنده ي وبلاگ بر نكات خاصي در اين تصاوير بود. نكاتي مثل اين كه آستين بعضي دخترها چند سانتي متر بالا تر از مچ بود يا در فرودگاه، چند خانم با آرايش به روز در بين استقبال كنندگان ديده مي شدند. اما نويسنده ي محترم اشاره نفرموده بودند كه بر اساس كدام قانون و كدام منطق اين شهروندان به خاطر چند تار مو يا دو سانتي متر آستين حق انتخاب رئيس جمهور را از دست داده اند؟ اگر براي ايشان حق انتخاب قائليد چه طور حق حمايت كانديداي مورد علاقه شان را از آنان دريغ مي كنيد؟
مسئله، مسئله ي يك وبلاگ و يك نويسنده نيست. احساس خطر از آنجاست كه اين مطلب و مطالب مشابه، نشان دهنده ي وجود تفكري است كه به راحتي و با هر نافرماني كوچكي شناسنامه ي افراد را بي اعتبار مي داند. اين تفكر و اين اعتقاد از كجا سرچشمه مي گيرد؟ فرياد سر داده اند كه نهضت آزادي بد است، جبهه ي ملي بد است، مشاركت بد است، مجاهدين انقلاب اسلامي بد است، انجمن اسلامي منحرف است، دفتر تحكيم مرتد است، خبرنگار جاسوس است، راننده ي تاكسي عامل نفوذي است، جوان اگر فلان تي شرت يا شلوار را بپوشد يك تهديد براي امنيت ملي است، فعال اجتماعي به دنبال بر اندازي نرم است و در نهايت هر كسي به جز همين چهار تا سازمان و گروه و دسته و تشكل ما از حق فعاليت و شايد حتي حيات محروم است. آيا اين كشور 4-5 ميليوني مورد قبول دولت نهم واقعي است؟
خطاب به مروجين اين تفكر بايد گفت آري، اين ها حاميان كسي هستند كه معتقد است هر كس كه شناسنامه ي ايراني دارد بايد از خدمات عمومي و حقوق اساسي و اوليه ي يك شهروند برخوردار باشد. مهندس مير حسين موسوي بارها و بارها تاكيد كرده است هيچ دليلي وجود ندارد كه بخواهيم يك ايراني را به خاطر اين كه اقليت ديني يا قومي است يا حتي اقليت نيست اما متفاوت از ما مي انديشد محدود يا محروم كنيم.
اما آيا تفكر اصيل انقلاب اسلامي بر مبنای تبعیض و فشار بر اقلیت ها و دگر اندیشان استوار بود؟ آيا همين جوانان مد پوش نبودند كه با اشارهي امام، حكومت ديكتاتوري پهلوي را بر خاك كوبيدند. آيا آناني كه دو سال بعد حماسه ي دفاع مقدس را آفريدند همين جوانان ايراني نبودند؟ آیا در مستند های روز رفراندوم جمهوری اسلامی، زنان بی حجاب را نمی بینید که رای آری به صندوق می اندازند؟ به همه ي اين ها اضافه كنيد شهدايي را كه زرتشتي ها و ارمني ها و مسلمانان سني و ... در جريان انقلاب و جنگ تقديم ميهن عزيزمان كردند.
مير حسين موسوي با شجاعت بر حقوق مردم ايستادگي كرده و حتي با سوگند حقوق بشر خود گام نويني در اين زمينه برداشته است. اين طبيعي است كه انسان در هر شرايطي بنا بر منافع خود (اعم از خود فردي يا جمعي) دست به انتخاب بزند و اكنون طيف وسيعي از مردم ايران به دنبال كسي هستند كه فراتر از همه ي منافع، وجود آنان و حقوقشان را به رسميت بشناسد و شاُنشان را بداند. اينان تبلور خواست هايشان را در گرو اين مي دانند كه رئيس جمهور آينده، خود را رئيس جمهور همه ي ايرانيان بداند نه گروه محدود طرفدارانش. بداند كه انقلاب اسلامي با انقلاب برای مسلمانان (آن هم با تعريف خاص او از اسلام) تفاوت دارد. اسلام هرگز نمي پذيرد كه حق كسي را به بهانه ي انديشه ي متفاوت او زير پا بگذاريم و گروهي را از سهم اجتماعي شان محروم كنيم. نمونه ي بارز اين نكته را مي توان در همان داستان معروف يافت كه به حضرت علي (ع) خبر مي رسد كه خلخال از پاي "زن يهودي" كشيده اند و ایشان تا آن حد متاثر مي شود كه مي گويد اگر "مرد مسلمان" از اين غصه بميرد سزاست.
به هر روي يكي از مهم ترين برنامه هاي رئيس جمهور آينده بايد حركت به سمت فضاي احترام به شهروندان باشد. فضايي كه در آن هر ايراني جدا از دين، مذهب، قوميت، طرز پوشش يا نوع تفكرش حق اظهار نظر، فعاليت و تصميم گيري داشته باشد. در چنين فضايي است كه مي توان چشم به اتحاد ملي و در نتيجه پيشرفت و سرافرازي ايران داشت.
آن چیست که هم، "بازی" باشد و هم "بی سر و صدا"؟ این معمایی است که بچه های چند نسل از یافتن پاسخش عاجز مانده اند.
بچه تر که بودیم خیلی فکر می کردیم اما نمی فهمیدیم منظور بزرگ تر ها از "بازی بی سر و صدا" چیست. امروز به این نتیجه رسیده ایم که از دو حال خارج نیست: یا از مای فلسفه نخوانده و منطق نیاموخته انتظار داشته اند که چنین مسئله ی فلسفی معظمی را حل کنیم یا فقط حرف گنده ای می زدند که نفهمیم و برای فرار از دشواری مسئله، بی خیال بازی شیرین بعد از ظهر بشویم.
حالا که کمی بزرگ تر شده ام به این فکر می کنم که عبارت هنرمند موفق هم از همان دسته حرف هاست. مثل "بازی بی سر و صدا" یا "عشق منطقی" یا مثلا "عشق معتدل"!
هنرمند؟ موفق؟ کدام هنر و کدام موفقیت؟ موفقیت آیا همان است که برنامه ریزی و تمرکز کاری و درس خواندن و رقابت در کنکور و این حرف ها را می طلبد؟ بعد تر هم رعایت موازین کاری و بعد تر مراقبت از مجسمه ی بلورین شهرت و...؟
هنر چه طور؟ هنر آیا همان است که اگر دلباخته اش شدی دلت را می کشد سمت بی خیالی و خیال های متفاوت و فرار و سینمای آن طرف چهارراه؟ که نمی گذارد با فضای کتابخانه دوست بشوی؟ مطئن باش هر چه هم قوی باشی دوست داشتن هنر (صرف دوست داشتنش) می کشاندت به آخر کوچه ی پروانه که سه تا بستنی بخری و بعد کنار "هم فراری ها" رها بشوی روی چمن کنار دوربرگردان و حس کنی که رهایی اینجا را به اسارت کلاس "آدم های موفق" ترجیح می دهی. به سال های مدرسه که فکر می کنم می بینم که اگر سینما و موسیقی و چه و چه را دوست نداشتم چه قدر راحت تر بودم. چه قدر معلم های عدل الهی و فلسفه و منطق و ... دوستم داشتند. لااقل براهیمیان و شهسواری مدرسه ی احسان یا طهماسبی دبیرستان علوم و معارف، به محض ورود، حضور من را بهانه ی درس ندادن نمی کردند. چه قدر تمرین نوشتن کردم سر کلاس های جدی معلم های جدی تر.
با این همه، باید قاعده ی بازی را پذیرفت. آخر سر با همه ی این تناقض ها انگار باید این عبارت عجیب "هنرمند موفق" را یک جوری قالب کنیم به خودمان (به خاطر وجود نمونه های روشن در رشته های گوناگون هنری). ولی باز هم فکر می کنم کتک خور های سینما در رشته ی خودشان از نظر درونمایه و ذات هنری بالاتر و والاتر از نقش اول محبوب و "موفق" فیلم باشند.
------------------
پ.ن: تمام نوشته های این پست وبلاگ، تنها یک قطب از یکی از درگیری های عظیمی است که این روزها در درون خودم دارم. قطب پیروز این درگیری به طور جدی آینده ام را ترسیم می کند.
از این حرف ها هم مگر سر در می آوری؟ مگر تو هم دیده ای شان؟ بگذار من بگویم که دیده ام شان. خدا هزار جور حساب و کتاب دارد اما گاهی یک جمع ساده را آن قدر لفت می دهد که ترس برم می دارد نکند وقت امتحان ته بکشد. اما یادم می آید که همو که یک ها را با یک ها جمع می کند امتحان را می گیرد. هموست که بی صدا رعشه به تن سالن می اندازد که:"ورقه ها بالا"
و این ماییم که هیچ کدام ساعت روی دستمان نیست که بدانیم کی ورقه ها را می گیرند.
خدا بعضی وقت ها هم تقلب می رساند. خدا پارتی بازترین کسی است که می شناسم اگر بشناسم اش. همه چیزش بر مبنای رابطه است...چار دیواری، اختیاری!
هنوز هم آدم ها از تکرار فاجعه می ترسند اگر فاجعه باشد! یکی گفته زخم است و باقی گفته اند زخم است. هر چه سوخت که زخم نیست. کاش مثل بعضی وقت هایت می گفتند "شاید ها، شاید نه!"
ما هم که هیچ...